تبليغاتX
loveeee

loveeee

یه روز مسول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهءاخلاقی                                                
همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 16:37 توسط پارسا |

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                       آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                       مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                       عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                       دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 18:40 توسط پارسا |

 تو این دنیای نامرد....

یه پسر نابینا بود که به دختری دلبسته بود....!

پسره خیلی اون دختر رو دوست داشت و

به اون می گفت :

اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم...!

یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به پسره...

پسره وقتی که تونست عشقش رو ببینه

دید که دختره هم نابیناست...

به دختره گفت :

دیگه نمی خوامت و از پیش من برو....!

دختره وقتی که داشت می رفت...

لبخند تلخی زد و با اشک به پسره گفت :

(( مواظب چشمای من باش))

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 17:56 توسط پارسا |

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسری که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر. چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن انها اعتراف داشت .تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش با دسته گلهای زیبا می امد بیشتر ازدوست پسرش  لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیاادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که من برای تشکر پیشش بروم در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشست و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است.


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 20:23 توسط پارسا |

من:
به دو چيز عشق مي ورزم يکي تو و ديگري وجود تو

به دو چيزاعتقاد دارم يکي خدا وديگري تو

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يکي تو وديگري

خوشبختي تو

من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يکي تو وديگري

براي با تو موندن

تا هميشه دوستت دارم.

يک فيلسوف لر مي گويد : دايره ي زندگي مربعي است که سه ضلع دارد : عشق و محبت

عشق را وقتي احساس کردم که ديدم : يک کودک آبنبات

خودش را در آب شور دريا مي زد و مي خواست آن را

شيرين کند

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 20:20 توسط پارسا |

  
سال 1230

مرد:دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم…..
زن:آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد!نا محرم كه تو خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديد…!!!
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بكشمش….
بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه.

سال 1280

مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟
مي كشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار كه مُردي ديگه جرات نمي كني از اين حرفا بزني. تو غلط مي كني. تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نكرده مي گيره ها!
مرد( با نعره حمله مي كنه طرف دخترش ): من بايد بكشمت. تا نكشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم كني بدون درد مي كشمت…
بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه

سال
1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بكني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيكمتو سورفه (سفره) مي كنم…
زن: آقا، ترو خدا خودتونو كنترل كنين. خدا نكرده يه وخ (وقت) سكته مي كنين آ…
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نكوشم (نكشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم كه خودت كيف كني…
بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو مي بخشه

سال1380
مرد: كجا؟ مي خواي با تكپوش  و شلوارك بري بيرون؟ مي كشمت. من… تو رو… مي كشم…
زن: اي آقا. چي كار به كارش داري. الان ديگه همه همينطورين
مرد: من اينطوري نيستم. دختر لااقل يه كم اون شلوارو پائين تر بكش كه تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره…

سال1400
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي كرد. تو اعصاب خودتو خورد نكن. لاك ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر مي شه، بسه ديگه مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه…
بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهكارشو مي بخشه !
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 17:35 توسط پارسا |

دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به ارژانتین منتقل شد.

پس از ۲ ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون :

لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که

در این مدت ۱۰ بار به تو خیانت کرده ام !!!!

و میدانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم من را ببخش و عکسی را که

به تو داده بودم را برایم پس بفرست.

با عشق : روبرت

دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد از همه ی همکاران و دوستانش می خواهد

که عکسی از نامزد ـ برادر ـ پسر عمو ـ پسر دایی و ... خودشان را به او قرض بدهند

و همه ان عکسها را که کلی بودند به همراه عکس روبرت نامزد بی وفایش در یک

پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند به این مضمون:

روبرت عزیز مرا ببخش اما هر چی فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم لطفا عکس

خود را از میان عکس های پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان...

برگرفته از بارون زده توسط زهـــرا

http://www.barunzadeh.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 0:0 توسط پارسا |

 

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند

اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 23:20 توسط پارسا |

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟          

                رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟


                          اجازه هست که قلـبمو برات چراغوني کنم؟


پيش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربوني کنم؟


                اجازه ميدي تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟

 

 


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 16:42 توسط پارسا |

 
ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 16:38 توسط پارسا |

الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي .همدردي كنم

بيش از انكه مرا بفهمند ديگران را درك كنم

بيش از انكه دوستم بدارند . دوست بدارم

                                                                زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم

                                                                ودر بخشيدن است كه بخشيده مي شويم

                                                                و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 16:36 توسط پارسا |

تو این شبای خط خطی ستاره های پا پتی

                                                         گم شدنو نیست توی راه فانوسک رفاقتی

به هرکی میخوای دل بدی دل میکنه به راحتی

                                                        دنیا چه الوده شده به سم بی صداقتی

پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی

                                                        انگار تمام زندگی گرفته بوی کهنگی

باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد

                                                       به پای عشق و عاشقی مرهم دلدادگی زد

باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه

                                                     باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 22:34 توسط پارسا |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 17:47 توسط پارسا |

 

 هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ  بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند 

   سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان

   21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد.


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 20:40 توسط پارسا |


خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 19:30 توسط پارسا |

X

خدایا به هرکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر و به هرکه دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.
شگفت:
وقتی که بود نمی دیدم وقتی که می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند.
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد تشنه اتش باشی نه اب.
وچشمه که خشکید " چشمه از ان اتش که تو تشنه ان بودی بخار شد و به هوا رفت و اتش کویر را تافت و در خود گداخت .
و از زمین اتش روئید و از اسمان اتش بارید انوقت تو تشنه اب گردی نه تشنه اتش
و بعد عمری گداختن از غم نبودن .
کسی که تا بوداز غم نبودن تو می گداخت...


FreeCod Fall Hafez


کدهای موزیک وبلاگ

Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آذر 1388

آبان 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387


Categories

درد عاشقی
تمام زندگیم رو دلتنگی پر کرده است
بهای عشق و خیانت
عشق واقعی
رسم عاشقی
الهی...
تصاویر
اجازه هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه دوست
پارسااااااااااااااااااااا
اخر حال گیری
پارسااااااااااااااااااااا
من
سیرتکامل


Links

خدمات وبلاگ نويسان
*سحر *
*پریاااا*
*ناازی*
اسما
اناهیتا
*مرادی*
*صبااا*
حسنا
سحر
عسل
آبااان
مهران
گیتاااا
* رز *
مبینا
نسیم
نیوشاا
سحر
فرشته
*زهـــرا*
نیلوفر
*پرستو*
ناهید
شیوا
مرجان
اتی 90
سهیلا
مبینا جون
سماااا
عاطفه
سماااا
علي
*فاطمه*
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
عشق من
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها:



Design by : Bahar 20


Google


در كل اينترنت
در اين سايت

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس