|
یه روز مسول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 16:37 توسط پارسا |
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 18:40 توسط پارسا |
تو این دنیای نامرد.... یه پسر نابینا بود که به دختری دلبسته بود....! پسره خیلی اون دختر رو دوست داشت و به اون می گفت : اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم...! یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به پسره... پسره وقتی که تونست عشقش رو ببینه دید که دختره هم نابیناست... به دختره گفت : دیگه نمی خوامت و از پیش من برو....! دختره وقتی که داشت می رفت... لبخند تلخی زد و با اشک به پسره گفت : (( مواظب چشمای من باش)) + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 17:56 توسط پارسا |
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسری که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر. چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن انها اعتراف داشت .تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش با دسته گلهای زیبا می امد بیشتر ازدوست پسرش لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیاادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که من برای تشکر پیشش بروم در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشست و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است. + نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 20:23 توسط پارسا |
من: به دو چيزاعتقاد دارم يکي خدا وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يکي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يکي تو وديگري براي با تو موندن تا هميشه دوستت دارم. يک فيلسوف لر مي گويد : دايره ي زندگي مربعي است که سه ضلع دارد : عشق و محبت عشق را وقتي احساس کردم که ديدم : يک کودک آبنبات خودش را در آب شور دريا مي زد و مي خواست آن را شيرين کند + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 20:20 توسط پارسا |
مرد:دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم….. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 17:35 توسط پارسا |
دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به ارژانتین منتقل شد. پس از ۲ ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون : لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ۱۰ بار به تو خیانت کرده ام !!!! و میدانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم من را ببخش و عکسی را که به تو داده بودم را برایم پس بفرست. با عشق : روبرت دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد از همه ی همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد ـ برادر ـ پسر عمو ـ پسر دایی و ... خودشان را به او قرض بدهند و همه ان عکسها را که کلی بودند به همراه عکس روبرت نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند به این مضمون: روبرت عزیز مرا ببخش اما هر چی فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم لطفا عکس خود را از میان عکس های پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان... برگرفته از بارون زده توسط زهـــرا http://www.barunzadeh.blogfa.com/
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 0:0 توسط پارسا |
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 23:20 توسط پارسا |
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟ رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم؟ اجازه هست که قلـبمو برات چراغوني کنم؟ پيش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربوني کنم؟ اجازه ميدي تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 16:42 توسط پارسا |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 16:38 توسط پارسا |
الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي .همدردي كنم
بيش از انكه مرا بفهمند ديگران را درك كنم بيش از انكه دوستم بدارند . دوست بدارم زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم ودر بخشيدن است كه بخشيده مي شويم و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 16:36 توسط پارسا |
تو این شبای خط خطی ستاره های پا پتی
گم شدنو نیست توی راه فانوسک رفاقتی به هرکی میخوای دل بدی دل میکنه به راحتی دنیا چه الوده شده به سم بی صداقتی پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی انگار تمام زندگی گرفته بوی کهنگی باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد به پای عشق و عاشقی مرهم دلدادگی زد باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 22:34 توسط پارسا |
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 17:47 توسط پارسا |
هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. + نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 20:40 توسط پارسا |
به فکرتم.... به یادتم زنده به انتظارتم ....
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! + نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 19:30 توسط پارسا |
|
| |||||